معلمی در کلاس در حال درس دادن بود که ناگهان سر دانش آموزی فریاد زدو گفت:

تو نمی سر کلاس من بخوابی.
دانش آموز در حالی که داشت چمهایش را می مالید گفت:درست است شما خیلی بلند حرف مزنید.
شخصی برای دزدی شبهنگام به یکی از خانه ها رفت اما هرچی گشت چیزی پیدا نکرد با آن حال نزد صاحبخانه رفت و او را بیدار کرد و گفت ما که رفتیم ولی این رسم زندگی نیست....

مردی برای پرسیدن اوضاع تحصیلی فرزندش به مدرسه رفت مدیر با دیدن مرد گفت: آقا شما نیم ساعت دیر آمدید؟
مرد گفت چطور مگه؟
مدیر: چون همین نیم ساعت پیش پسرتان برای تشیع جنازه شما از من اجازه گرفت و رفت....!

شخصی احتیاج تام به آفتابه داشت هر چه در مستراح بسته ای را زد جوابی نشنید
.
به سختی در را به هم زد و باز کرد کسی را ندید.
غرغر کنان گفت:میمردی جواب بدهی که کسی داخل نیست...!

در خیابان مردی درشت اندام و قوی هیکل محکم بر پس گردن مردی ضعیف و لاغری زد مرد ضعیف برگشت و گفت :
آقا شوخی کردی یا جدی زدی ؟
مرد قوی هیکل گفت: جدی جدی بود .
مرد ضعیف گفت: شانس آوردی چون من اصلا" از شوخی خوشم نمیاد..!

صاحب رستوران:آقا چی داشتید؟
مشتری: یک ساعت گرسنگی نیم ساعت دل ضعف و یک ربع به حالت تحوع....


معلم:نیما فعل "زد" را صرف کن؟
نیما: زدم. زدی. دعوا شد......

سعید: حسن میای بریم استخر.
حسن:نه نمیام.
سعید:برای چه نمیای؟
حسن:اگه غرق بشم بابام حسابی کتکم میزنه.....

بیمار: آقای دکتر گمان کنم سیاه سرفه گرفته باشم.
دکتر: پس لطفا" اینجا سرفه نکنید تازه دیوارها را رنگ کرده ایم.....

پیرمردی برای اولین بار با پسرش سوار هواپیما شدو بعد از نیم ساعت به مقصد رسیدن پیرمردی رو به پسرش می گوید:
اگر می دانستم اینقدر نزدیک است پیاده می آمدیم.....

نوشته شده توسط محمد رضا بحرانی در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 4:24 بعد از ظهر