- لره ميخواسته گردو بشكنه، گردو رو ميگذاره زير پاش، با آجر ميزنه تو سرش! - کرده سربازيش تموم ميشه، وقتي كارت پايان خدمتشو بهش ميدن، نگاه ميكنه ميگه: اي بابا، من كه ازينا چهارتا دارم! - يك گروه از محققين انسان شناسي داشتن روي تفاوت مغز نژادهاي مختلف انسان تحقيق ميكردند، اول مغز يك آمريكاييه رو باز ميكنند، ميبينند اي بابا اينا اينقدر با الكترونيك و كامپيوتر ور رفتن كه تو مغزشون پر شده از IC و مدارهاي الكترونيكي. خلاصه ميترسن دست به يك چيزي بزنند خراب شه، زود مغز يارو رو ميبندند. بعد مغز يك ژاپنيه رو باز ميكنند، ميبينند اي بابا اين وضعش از آمريكاييه هم خراب تره و مغزش شده پر از مداراي نوري و چيزاي عجيب غريب، خلاصه مغز اين رو هم جرات نميكنند دست بزنند. بعد جمجمه يك کرده رو باز ميكنند، ميبينند تو ش فقط يدونه سيم ازين ور جمجه رفته اونور. باخودشون ميگن: خوب ما اينو قطع ميكنيم، اگه دييدم خيلي ضايع شد، فوقش دوباره وصلش ميكنيم! خلاصه سيمه رو قطع ميكنند، يهو گوشاي کرده ميافته! - کرده سوار اتوبوس ميشه، ميره يك گوشه واميسته. راننده بهش ميگه: آقا اين همه صندلي خالي، چرا نميشيني؟ تركه ميگه: حالا صبر كن، دو دقيقه ديگه همين يك ذره جا هم پيدا نميشه! - به يك کرده ميگن: 2*2 چند ميشه؟ ميگه: 5 تا! ميگن: برو بابا، 4 تا ميشه! ميگه: آخه من از يه راه ديگه رفتم! - آويني تو جنگ كشتهميشه، به تركه ميگن برو يه جوري به خانوادش خبربده. تركه ميره دم خونشون زنگ ميزنه، زن يارو ميگه: كيه؟ تركه ميگه: ببخشيد، منزل شهيد آويني؟ - لره از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع ميشن دورش، ازش ميپرسن: آقا چي شده؟ ميگه: والله منم تازه رسيدم! - لره ميره امام رضا احساساتي ميشه ميگه: امام علي قربون لب تشنت برم پس كي ظهور ميكني؟! - کرده رفته بوده استخر، مسؤول اونجا ميخواسته واسه شاشيدن تو آب جريمش كنه. کرده داد و بيداد ميكنه كه: خوب بابا همه تو آب ميشاشند! يارو ميگه:آره ولی نه از روی دایو.. - يارو کرده تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر نجات ميپره بيرون، کرده ميگه: بچه صاحابش اومد در رین - دو تا کرده ميرن يك رستوران كلاس بالا، دو تا كوكا سفارش ميدند، بعد هم يكي يك ساندويچ از كيفشون درميارند، شروع ميكنند به خوردن. گارسونه مياد ميگه: ببخشيد،شما نميتونيد اينجا ساندويچ خودتونو بخوريد. کردا يك نگاهي به هم میکنن ساندویچهاشونو با هم عوض میکنن - چرا با جوراب خوابيدي؟ آخه اينطوري راحتتر ميخوابم! واسه چي؟ واسه اينكه ديشب با كفش خوابيدم، خوابم نبرد! - کرده سرشو قيرگوني كرده بود، ميگن چرا اينجوري كردي؟ ميگه: بينيام چكه ميكرد! - لره داشته پشت بوم خونش رو آسفالت ميكرده، آسفالت زياد مياره، سرعت گير ميذاره! غضنفر دو تا بلوك سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش، داشته ميبرده بالاي ساختمون. صاحبكارش بهش ميگه: تو كه فرقون داري، چرا اينا رو ميگذاري كولت؟غضنفر ميگه: اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت ميكرد! - به کرده گفتند: 17 شهریور چه روزیه ؟ کمی فکر کرد و گفت : فکر کنم 15 خرداد باشه؟!!! رشتیه تا ده سال براي مادرش عزاداري ميكرد و همش گريه ميكرد . بهش گفتند : آخه چقدر گريه ميكني ، ده سال گذشته گفت: "آخه هر وقت يادم ميافته كه موقع خاكسپاريش چه دست و پايي ميزد جيگرم آتيش ميگيره "!!! علي كوچولو از خواب پا ميشه ميبينه مامانش نشسته رو شيكم باباش و داره تند تند بالا پايين ميپره!!!!!!!!!!!! يهو ميگه: مامان داري چيكار ميكني؟ مامانش هول ميشه ميگه: هيچي عزيزم! شكم بابات گنده شده بود دارم بادش رو خالي مي كنم! علي ميگه: مامان جون اين كارا فايده نداره چون فردا كه بري سر كار دوباره دختر همسايه پاييني مياد خونمون با دهنش تو شكم بابا فوت ميكنه،!!!! یارو پيرمرده ميره دكتر، دكتره (علاوه بر نيم كيلو قرص و آمپول) براش آزمايش اسپرم مينويسه. پيرمرده ميپرسه: دكتر جون، جريان اين آزمايش اسپرم چيه؟ دكتره ميگه: چيزي نيست پدرجان، شما اين شيشه رو بگير ببر خونه، شب يك حالي به خودت بده، نتيجه رو بريز تو اين شيشه. خلاصه پيرمرده شيشه رو ميگيره ميره خونه، فردا برميگرده مطب، دكتره ميبينه شيشه همچنان خاليه. ميپرسه: چي شد پدرجان، اين شيشه كه خاليه؟ پيرمرده ميگه: نشد دكترجان.. نشد! دكتره ميپرسه: يعني چي نشد؟ پيرمرده ميگه: والله من ديروز رفتم خونه، اول با دست راست امتحان كردم، ...نشد. بعد با دست چپ امتحان كردم، بازم نشد. بعد با دو دست... نشد كه نشد! خانم روصدا كردم، خانم با دست چپ امتحان كرد، نشد. با دست راست امتحان كرد، نشد. حتي با دهن امتحان كرد، باز هم نشد! خلاصه كبري خانم زن همسايه رو صدا كرديم، ايشون با هر دو دست امتحان كردن، نشد... حتي گذاشتش لاي زانوش... نشد كه نشد! دكتره كف ميكنه، ميگه: خانم همسايه رو هم صدا كردين؟! پيرمرده ميگه: بــعــلــه دكتر جون، خلاصه كه هرچي چندنفري زور زديم، در اين شيشه صابمرده باز نشد كه نشد
|+|
نوشته شده توسط محمد رضا بحرانی در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 10:22 قبل از ظهر







